بفرمایید اینم پارت جدید شکلک های بامزه,شکلک بامزه,شکلک خنده دار,شکلک های خنده دار,شکلک مبارزه,شکلک بروسلی,شکلک جنگجو,,get cute,smiley funny,smiley campaign,smiley Brussels,smiley warrior,,الحصول على لطیف,مبتسم مضحك,حملة مبتسم,مبتسم بروكسل,مبتسم المحارب,
فعلا رمزی نیست ولی میشه پس نظر بزارین...شکلک های بامزه,شکلک بامزه,شکلک خنده دار,شکلک های خنده دار,شکلک مرموز,شکلک موزی,شکلک مشکوک,شکلک خنده ی موزیانه,,get cute,smiley funny,get weird,smiley banana,get suspicious,smiley smile dishonest,,الحصول على لطیف,مبتسم مضحك,الحصول غریب,مبتسم الموز,الحصول ا



یک هفته از قرارداد کیو با کمپانی میگذشت تو این هفته ای که گذشته بود شیوون و ندیده بود زندگیش روال عادی خودشو از دست داده بود چانگمین همش باهاش بحث میکرد کیو گاهی فکر میکرد که شاید چانگمین بهش شک داره..تو این مدت تنها چیزی که باعث شده بود صادقانه لبخند بزنه سونگمین بود..

سونگمین در اتاق و بست روبه رو کیو رو مبل نشست:خیلی خوشحال شدم اومدی..

کیو به جلو خم شد و پوزخند زد:من که همش اینجام..

سونگمین:این حرف نزن منم تنهام..

کیو لبخند زد درباره شیوون مردد بود که به سونگمین بگه یا نه حس میکرد نیاز داره با یه نفر دردودل کنه..ولی یاد حرف هیچول افتاد که بهش گفته بود به سونگمین چیزی نگه..

سونگمین:چیزی میخوای بگی؟

کیو سرشو تکون داد:نه مین..خیلی خسته ام...

سونگمین:چیزی میخوری؟                        کیو به ساعتش نگاه کرد:یه لیوان آب فقط..

سونگمین بلند شد و به سمت آشپزخونه رفت..میدونست کیو تو گفتن چیزی مردده سونگمین به خوبی کیورو میشناخت..

شیوون:آهههه بالاخره پیداش کردم..

یه لبخند پیروزمندانه زد و به عکسی که از صندوقچه قدیمیش درآورده بود نگاه کرد عکس مال 8 سال پیش بود..اون و کیو با لباس مدرسه کنارهم واستاده بودن شیوون یه لبخند تلخ زد و رو تخت نشست به تصویر خندون کیو نگاه کرد:باید با خودم صادق باشم..من فراموشت کرده بودم..

آب دهنشو قورت داد و ادامه داد:نه اینکه خودم بخوام..انگار سرنوشت خواست..بهت حق میدم که ازم متنفر باشی..

حس میکنم واقعا باهات نامردی کردم..نباید ولت میکردم هیچوقت..

به صورتش دست کشید:خدا دیوونه شدم با خودم حرف میزنم..

رو تخت دراز کشید هیچوقت چشمای اشکی کیو از یادش نرفته بود..دوباره به عکس نگاه کرد کیو واقعا عوض شده بود ولی چشم هاش اونارو نتونسته بود تغییر بده..

شیوون با شنیدن زنگ در به سمت آیفون رفت بعد از دیدن چهره دونگهه درو باز کرد و عکس و لای یه کتاب تو کتابخونه بزرگش گذاشت..

دونگهه:من اومدم...بیا اول شام بخوریم..

پاکت مرغ سوخاری که تو دستش بود بالا گرفت ..

شیوون دستاشو رو سینه اش قفل کرد و با قیافه جدی گفت:ترجیح میدم اول  حرفاتو بشنوم..

دونگهه به سمت مبل رفت و روش نشست:امم خوب خبرای خوبی ندارم..

شیوون رو به روش رو زمین نشست و زانوهاشو بغل کرد:با کسی رابطه داره؟

دونگهه سرشو تکون داد:شیم چانگمین..

شیوون چشم هاشو ریز کرد اسم به نظرش آشنا میومد..

دونگهه:ممکنه بشناسیش یه سهام داره بزرگه با این که سن کمی داره..

شیوون:منم فکر نکردم همسنه بابامه..با حالت مسخره و عصبی گفت..

دونگهه یه سوت کوتاه کشید:چویی شیوون عصبی میشود..

شیوون بهش چشم غره رفت:مسخره بازی رو بزار کنار..چندوقته باهم رابطه دارن؟

دونگهه یکم مکث کرد و آروم گفت:دقیق نفهمیدم...ولی مدته زیادیه..

شیوون از طرز حرف زدن دونگهه فهمید که داره دروغ میگه سعی کرد خودشو کنترل کنه که سر دونگهه داد نزنه اون تو این سالا واقعا عصبی شده بود..:دروغ نگو..فقط بگو چندساله باهمن..

دونگهه:رابطه اشون درست یک سال بعداز اینکه ولش کردی شروع شد..

شیوون با صدای بلند شروع کرد به عصبی خندیدن:کیو..اون بچه چیکار کرده..

دونگهه:نمیتونی قضاوتش کنی ...

شیوون:اون حق نداشت این کارو بکنه..

دونگهه:اونوقت تو حق داشتی که تو اون وضیعت ولش کنی؟

شیوون داد زد:من دلایل خودمو داشتم..

دونگهه هم با صدای بلندی گفت:پس اونم دلایل خودشو داشت..

حرف دونگهه منطقی بود شیوون ساکت شد با چشم های عصبانیش به دونگهه نگاه کرد..

دونگهه به سمت جلو خم شد و صاف تو چشم های شیوون زل زد:خودت بگو اگه واقعا عاشقش بودی..ولش میکردی؟

شیوون عصبی به موهاش دست کشید:تمومش کن..

دونگهه از رو مبل بلند شد و واستاد:دوستانه ازم یه چیز خواستی منم دوستانه واست انجامش دادم..حالا منم ازت میخوام کاری به کیوهیون نداشته باشی و بزاری زندگیشو بکنه..

شیوون:اون یهو وارده زندگیم شده..

دونگهه:پس سعی کن نادیده اش بگیری..

شیوون با صدای آروم و عاجزی گفت:فک میکنی .. میتونم؟!

دونگهه به سمت در رفت:اون دیگه بستگی به خودت داره فردا سر ساعت کمپانی باش..خدافظ..

بعد از صدای بسته شدن در سکوت محض تو خونه حکم فرما شد شیوون با نقطه نامعلومی خیره شد نمیتونست کیو رو نادیده بگیره حالا که اطرافش بود..

چانگمین پشت میز صبحونه نشست و به کیو که بدون لبخند درحال هم زدن قهوه اش بود نگاه کرد توی این یک هفته گذشته چانگمین هرشب پیش کیو مونده بود و این واسه کیو خیلی سخت بود چون مجبور بود با چانگمین رو یه تخت بخوابه درحالی که خودش اینو نمیخواست..

چانگمین:از این که من اینجام ناراحتی؟

کیو بدون نگاه کردن به چانگمین گفت:نه..فقط باعث شده تعجب کنم..

چانگمین:ما خیلی وقته باهمیم.. زندگی کردن باهم دیگه باید عادی باشه..

کیو:گفتم که فقط تعجب کردم..

چانگمین به کیو نگاه کرد:بعداز اینهمه سال اینو میتونی بهم بدی که..

کیو منظور چانگمین و فهمید فکر نمیکرد چانگمین عوض شه ولی شده بود..

از پشت میز بلند شد:داره دیرم میشه من میرم..

داشت از کنار چانگمین رد میشد که چانگمین مچ دستشو گرفت:خودم میرسونمت..

کیو بالاخره به چانگمین که یه لبخند آروم رو لبهاش بود نگاه کرد:من دیرم شده..

چانگمین:تو که لباس نپوشیدی تا بپوشی منم صبحونه امو میخورم..

کیو دیگه چیزی نداشت بگه سرشو تکون داد و به سمت اتاقش رفت تا لباسشو عوض کنه..رفتار چانگمین داشت اذیتش میکرد..

رو تخت نشست بی هدف به دور و برش نگاه کرد امکان اینکه چانگمین چیزی فهمیده باشه وجود داشت..

    اگه غلط املایی داشت بیان از روش نخوندم