تبلیغات
Just fanfiction - شهرت4

Just fanfiction

Woonkyu couple & Fanfics

شیوون وارد اتاق خوابش شد و رو تختش نشست کت اش درآورد و به زمانی که با کیو بود فک کرد..شاید اون مقصر این رفتار سرد کیوهیون بود..شکستن قلب کسی که عاشقش بود گناه کوچیکی نبود..رو تخت دراز کشید..
ولی شیوون خوب یادش بود که به کیو گفته بود منتظرش بمونه..به سقف خیره شد بهتر بود با خودش روراست باشه اون کیو رو تو این زندگی پرمشغله فراموش کرده بود..نمیدونست الان کجا زندگی میکنه..اصلا شاید تا الان با کسی دوست بوده باشه..
شیوون سریع بلند شد و رو تخت نشست به آیینه روبه رو خیره شد و با حرص گفت:کیوهیون مال منه..کسی حق داشتن اونو نداره..من اولین نفری بودم که حسش کردم و آخرین نفرم خواهم بود..نمیزارم کسی اونو مال خودش کنه!!
چانگمین از شرکت خارج شد و به راننده اش نگاه کرد و دستشو رو شونه مرد گذاشت:ووبین..من تصمیم دارم برم یه جایی خودم رانندگی میکنم تو میتونی بری..
ووبین سرشو برای چانگمین خم کرد:بله قربان..
چانگمین سوییچ و از ووبین گرفت و سوار ماشین شد خودشم نمیدونست کجا میخواد بره شیشه های ماشین آورد پایین تا باد تو ماشین جریان داشته باشه تا از گرما صورتش کم کنه..گذشته کیوهیون خیلی فکرشو درگیر کرده بود حتی نمیخواست به این فک کنه که یه درصد امکان داره کیو شیوون و دوست داشته باشه زیرلب زمزمه کرد:اصلا چرا باهم بهم زدن؟!دلیل جدایی اشون چی میتونه باشه؟
یه آه کشید شاید باید با کیو حرف میزد..خیلی وقت بود که مشروب نخورده بود از میدون دور زد و تصمیم گرفت به بار بره تا کمی مشروب بخوره و کمتر فک کنه..
ساعت از هشت شب هم گذشته بود کیو رو کاناپه راحت خونه اش لم داده بود و حسابی مشغول فکر کردن بود..
دوباره فردا باید میرفت کمپانی امیدوار بود دیگه ایندفعه شیوون و نبینه به گوشیش نگاه کرد خبری از چانگمین نبود این یکم عجیب بود ..کنترل برداشت تا تلویزیون روشن کنه که صدای زنگ واحدش بلند شد حدس میزد چانگمین باشه..آروم به سمت در رفت و بازش کرد با دیدن چانگمین تو اون وضعیت تعجب کرد:چانگمین؟
چانگمین تکیه اشو از رو دیوار کنار در برداشت و با دستش کت اشو که رو شونه اش گداشته بود آورد پایین و به سمت داخل خونه قدم برداشت..از مستی زیاد خم شده بود کیو اصلا با دیدن این وضیعیت چانگمین راضی به نظر نمیومد.
کیو:چرا اینقدر خوردی؟
چانگین با چشم های خماری که سعی داشت بسته نشن به کیو نگاه کرد سرش گیج رفت افتاد تو بغل کیو..
به خاطر سنگینی بدن چانگمین کیو چند قدم رفت عقب و زیر لب گفت:لعنتی..
با تمام انرژی که داشت خودشو به اتاقش رسوند و چانگمین و رو تختش خوابوند..
پتو رو روش کشید میخواست از اتاق بره بیرون که چانگمین مچ دستشو گرفت و مانع شد:کیونیی....!
کیو صدای ضعیف چانگمین و شنید برگشت و بهش نگاه کرد:چیه؟
چانگمین که تو مرز خواب و بیداری بود گفت:تو بخاطر چویی شیوون رفتی تو اون کمپانی؟
کیو از حرفی که چانگمین بهش زده بود تعجب کرد اصلا انتظار شنیدن این حرفو از چانگمین نداشت اون از کجا میدونست اون شیوون میشناسه..
کیو میدونست اگه چانگمین فردا صبح از خواب بیدار شه چیزی یادش نیست پس سکوت کرد..
چانگین چند لحظه همونجوری به کیو خیره شد و بعد چشم هاشو بست ...
کیو یه نفس عمیق کشید و مچ دستشو آزاد کرد چانگمین اینارو از کجا فهمیده بود...
کیو همونطور که سرشو نگهه داشته بود از اتاقش اومد بیرون .. 
کیو به ساعت رو دیوار نگاه کرد 8 صبح بود چانگمین هنوز بیدار نشده بود ..در اتاق باز کرد و از جلو در شروع به صدا کردن چانگمین کرد:هیی بیدار شو ساعت از 8 هم گذشته نکنه نمیخوای بری شرکت..
چانگمین همونطور که چشم هاش بسته بود ..دستشو تکون داد:بیا اینجا..
کیو به سمت تخت آروم قدم برداشت..چانگمین:بیا تو بغلم..
تو تخت خودشو جا به جا کرد .کیو رو تخت نشست بعد آروم دراز کشید..
چانگمین از پشت کیو رو بغل کرد نوک بینی اشو به پشت گردن کیو کشید:رفتی حموم؟
کیو لب پایینی اشو گاز گرفت از این لمس ها بدش میومد:اوم!
چشم هاشو بست یاد خاطراتی افتاد که سعی تو فراموش کردنشون داشت .. خاطراتی که فقط توشون اون بود و شیوون!

آخرین پست ها


نویسندگان



آمار وبلاگ

  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :