تبلیغات
Just fanfiction - شهرت2

Just fanfiction

Woonkyu couple & Fanfics

آقای شین کیو رو به داخل دعوت کرد و همراش رو مبل نشست و روبه شیوون گفت:شیوون عزیز اینم همون پسریه که درباره اش گفته بودم..
شیوون دوباره به کیو خیره شد هیچوقت فکر نمیکرد دوباره کیو رو اونم تو همچین جایی ببینه..
آقای شین:امروز اومده اینجا تا قرار دادشو باهم تنظیم کنیم.
شیوون مودبانه سر تکون داد ولی نگاه اشو از کیو برنداشت..
آقای شین:ممنون شیوون میتونی بری..
شیوون با گفتن یه خداحافط از اتاق اومد بیرون و رفت سمت آسانسور بعد از سوار شدن به دیوار شیشه شده آسانسور تکیه داد و چشم هاشو بست هنوز نتونسته بود باور کنه..دستشو رو قلبش گذاشت هنوزم تند تند میزد..تمام خاطراتش با کیو اومد جلو چشمش عشق دوران دبیرستانش واقعا بزرگ شده بود.
کیو سوییچ ماشین و رو میز انداخت و به هیچول خیره شد..
هیچول بعد از گذاشتن لیوان آبجو جلوی کیو رو مبل روبه روش نشست:چه خبر دویل من؟
کیو لبخند زد:لیتوک میدونه به من میگی دویل من؟
هیچول پشت سرشو خاروند:تو که بهش نمیگی؟
کیو به جلو خم شد و لیوان و برداشت:نه نمیگم نگران نباش.
هیچول یهو مثل جن زده ها رو مبل صاف نشست:راستی صبح رفتی کمپانی؟
کیو لیوان و از لبش فاصله داد و سرشو تکون داد.. هیچول چشمهاشو ریز کرد و مشکوک پرسید:دیدیش؟
کیو یه قلوپ از نوشیدنیش خورد و بازم سرشو تکون داد..
هیچول یه جیغ ضعیف کشید:خدااای من تعریف کن چی شد؟
کیو به مبل تکیه داد و یه نفس عمیق کشید:کیم هیچول چیزی واسه تعریف کردن وجود نداره.
هیچول:یعنی چی؟شما بعداز اینهمه وقت همو دیدین اونوقت میگی چیزی واسه تعریف کردن وجود نداره.
کیو عصبی شد:آره نداره چون چیزی بین من و اون نیست من دقیقا فکر میکنم که یه مدت واسش سرگرمی خوبی بودم بعدم اون ولم کرد درست همون موقعی که یه تکیه گاه میخواستم یه پشتیبان اون تنهام گذاشت.
سرشو انداخت پایین و تند تند شروع به نفس کشیدن کرد.. هیچول آب دهنشو قورت داد کاملا به کیو حق میداد.
هیچول:روزی که ولت کرد بهت گفت که منتظرش باشی...ولی درست 1 سال بعد با چانگمین وارده رابطه شدی.
کیو شروع به مالیدن پیشونیش کرد با صدای ضعیفی گفت:الان واسه زدن این حرفا دیره..
هیچول:من نمیخوام به شیوون حق بدم..ولی خودتو گول نزن کیوهیون تو دوسش داشتی اگه دوسش داشتی نباید به چانگمین جواب مثبت میدادی.
کیو سرشو بلند کرد:اگه چانگمین نمیومد تو زندگیم من تاحالا خودمو کشته بودم..تو دیدی من اونموقع چقدر تنها بودم..بعداز تصادف پدرمادرم مرگشون داغون بودم شیوون تو همون زمان ولم کرده بود چانگمین بهم کمک کرد تا دوباره بتونم رو پا خودم بایستم.
هیچول:ولی تو بهش خیانت کردی به چانگمین.
کیو جوابی نداشت به هیچول بده اون درست میگفت هیچوقت نتونسته بود به چانگمین فکر کنه.
هیچول ادامه داد:تو باهاش صادق نبودی..اون فکر میکنه تو پسری هستی که احساساتشو بروز نمیده ولی نمیدونه که تو واقعا حس خاصی بهش نداری.
کیو از رومبل بلند شد و دستاشو به کمر زد خودشم نمیدونست ته این ماجرا چی میشه رو به هیچول گفت:تمومش کن.بسه.
هیچول دستاشو به حالت تسلیم بالا آورد:چشم..راستی سونگمین که ماجرا رو نمیدونه؟
کیو لیوانشو برداشت و همونطور که سمت آشپزخونه میرفت گفت:نه همون بهتر که نمیدونه..
هیچول سرشو تکون داد..کیو چرخید و همونطور که به هیچول نگاه میکرد انگشت اشاره اشو تکون داد:اگه توهم چیزی به لیتوک بگی منم بهش میگم که به من میگی دویل من.
هیچول از رو مبل بلند شد و رفت سمت کیو:هروقت خواستم خودکشی کنم و بمیرم به لیتوک میگم!
شیوون یه باره دیگه به صورت دونگهه نگاه کرد:هنوز باورم نمیشه.
دونگهه کنار شیوون رو مبل نشست و دستشو پشت و کمرش گذاشت:یعنی واسه انتقام اومده؟
شیوون نیشخند زد:تو اون و نمیشناسی؟قلبش خیلی پاک تر از این حرفاست..
دونگهه به مبل تکیه داد و دستشو زیر چونه اش گذاشت:اون خیلی آروم .. و دوست داشتی بود.
شیوون به جلو خم شد و شروع به مالیدن شقیقه هاش کرد:نمیدونم قراره چی بشه به هیوکی چیزی نگفتی که.
دونگهه لبخند زد:خیالت تخت وونی هیوکی چیزی درباره کیو نمیدونه..
شیوون یهو با اخم به دونگهه نگاه کرد:به من نگو..
به زمانایی که این کلمه رو از دهن کیو میشنید فکر کرد .. سرشو تکون داد و از رو مبل بلند شد!!!!!
در خونه رو ،روبه چانگمین باز کرد و رفت کنار تا چانگمین بیاد تو.
چانگمین:خوبی کیو؟
کیو درو بست و به طرف سالن پشت سر چانگمین راه افتاد:اره.
به ساعت نگاه کرد:چی شده این موقع اومدی اینجا؟
چانگمین لبخند زد:ناراحت شدی؟
کیو اخم کرد:نه نه .. فقط یکم نگران شدم.
چانگمین:نگران نباش عزیزم..دلم واست تنگ شده بود اومدم ببینمت.
کیو دلش از این حرفا بهم ریخت از وقتی شیوون و دیده بود دیگه حس قبل و نداشت و نسبت به رابطه اش با چانگمین بی تفاوت نبود..یه جوری دیگه نمیتونست چانگمین عاشق و تحمل کنه.
چانگمین که سکوت کیو رو دید از رو مبل بلند شد و بهش نزدیک شد:چیزی شده؟
کیو بدون تغییر دادن به حالت صورتش با دستش چانگمین و کنار زد رفت سمت اتاق:فقط خسته ام میخوام بخوابم..شب بخیر.
رفت تو اتاق و درو بست و بهش تکیه داد و با خودش زمزمه کرد:احساس لعنتی نمیخوام برگردی!!

آخرین پست ها


نویسندگان



آمار وبلاگ

  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :