تبلیغات
Just fanfiction - شهرت1

Just fanfiction

Woonkyu couple & Fanfics

جلو آیینه به خودش نگاه کرد با خط چشم میکاب کم و ملایمی که رو صورتش بود خواستنی و جذاب شده بود ..گره شال گردنشو شل تر کرد تا گردن سفیدش بیشتر معلوم شه و جلب توجه کنه .
با صدای سوتی که سونگمین کشید نگاه اشو از آیینه گرفت.
سونگمین:قلب کی رو نشونه گرفتی؟
کیو نیشخند زد:من کسی رو ندارم که بخوام قلبشو نشونه بگیرم..
سونگمین پشتش واستاد:چرا داری ..چانگمین یادت رفته؟
کیو با شنیدن اسم چانگمین به خودش تو آیینه خیره شد هربار که اسم این فرد و میشنید میرفت تو فکر..حداقل خوشحال بود که سونگمین چیزی نمیدونه درباره گذشته درباره رازی که هیچکس نمیدونه اون تو این 6 ساله گذشته همه چی رو تو دلش نگه داشته بوده و سکوت کرده بوده..
سونگمین پشت کیو رو زد و از فکر بیرونش آورد:قرارت با مدیر کمپانی دیر نشه؟خدا باورم نمیشه کیوهیون دوست من ه قراره معروف بشه.
کیو یه لبخند واقعی زد شاید این هدف یا آرزوش نبوده ولی یه نفر باعث شده بود که اون این هدف و انتخاب کنه و از چیزی که خدا بهش داده بود یعنی صدای فوق العاده اش استفاده کنه..
ساعت مشکی اشم مچ دستش بست و رفت از تو کمد و کتونی اسپرت مشکی اشو برداشت.
سونگمین:با چانگمین میری؟
کیو همونطور که سمت راهرو میرفت گفت:نه..با ماشین خودم میرم.چانگمین جلسه داره.
سونگمین ام کت اشو برداشت و زودتر از کیو از در رفت بیرون:منم دارم میرم آموزشگاه امروز چندتا دانش اموز جدید میان واسه ثبت نام..خدافظ..
کیو دستشو تکون داد:خدافظ پیکاسو من!
سونگمین درو بست کیو بعداز تنها شدن دستشو به دیوار تکیه داد و یه نفس سنگین کشید بعد از این همه سال بعداز گذشت این همه فاصله با اون گذشته عاشقونه چه طور میتونست تو صورتش نگاه کنه..
اگه خیلی بدشانس بود بعداز ورودش به کمپانی اونو میدید ولی بالاخره که چی اون بهترین مدل و خواننده و بازیگر اون کمپانیه..معلوم که قراره ملاقاتش کنه..
به صورتش دست کشید و با خودش زمزمه کرد:اصلا من و یادش هست!
با گذشتن این جمله از ذهنش قلبش تند تند شروع کرد به زدن..شاید اون برعکس کیو همه چی رو فراموش کرده بود.
کیو بازم جواب فکرشو داد:نه امکان نداره منو یادش بره اون 4 سال تمام عاشقم بود و همه چیش من بودم..مگه میشه اولین عشقش و یادش بره..
گوشیش و که درحال زنگ خوردن بود از تو جیبش درآورد به اسم چانگمین نگاه کرد و جواب داد:الو!
چانگمین:رفتی عزیزم؟
کیو واسه خودش سرشو تکون داد:دارم میرم..
چانگمین:حواست باشه من حاظر نیستم دوست پسرم تو کلیپاش با یه دختر بازی کنه..
کیو:چانگمین اینقدر مزخرف نگو.
چانگمین خندید تا به کیو بفهمونه داره شوخی میکنه:فعلا مواظب باش!
کیو ماشینشو تو پارکینگ پارک کرد و عینک آفتابیشو برداشت و به سمت در ورودی کمپانی رفت قبل از ورود مکث کرد و چشمهاشو بست و تو دلش زمزمه کرد:حداقل امروز نبینمش.
منشی با دیدن کیو سریع از جاش بلند شد:خوش اومدین آقا چو .. رئیش شین واسه بستن قرارداد تو اتاقشون منتظرتون هستن.   کیو بالبخند تشکر کرد و دنبال منشی رفت سمت اتاق. با زنگ خوردن تلفن منشی معذرت خواست و رفت سمت میزش کیو هم با لبخند دستشو رو دستگیره در گذاشت و بعد از در زدن خواست دروباز کنه که یه نفر قبل از اون از اونطرف در اینکارو کرد..
کیو به صورت شخص روبه روش نگاه کرد هنوز تو چشمهاش همون مهربونی بود ولی دیگه واسه کیو اهمیتی نداشت 
صورتش مردونه تر شده بود و به نظر کیو از نزدیک جذاب تر بود..
شیوون نمیتونست نگاه اشو از پسر روبه روش بگیره این اون کیوهیونی که میشناخت نبود..چشمهاش دیگه مظلوم نبود حالا یه گستاخی خاصی تو نگاه اش بود موهاش دیگه مشکی نبود و به قهوه ای تبدیل شده بود..
آروم اسمشو زمزمه کرد:کیوهیون..
کیو برعکس همیشه نگاه اشو نچرخوند پایین با دیدن شیوون چیزی تغییر نکرده بود اون از اول به فکر انتقام نبود الانم بهش فک نمیکرد اون شیوون ام مثل بقیه میدید پس محترمانه گفت:اوه آقای چویی از دیدنتون خوشبختم..
شیوون اخم کرد آقای چویی..با دین کیو تازه فهمیده بود که چقدر دلش واسه این پسر تنگ شده بود لبشو تر کرد تا اینکه آقای شین اومد هردو از نگاه خیره بهم دست برداشتن!


آخرین پست ها


نویسندگان



آمار وبلاگ

  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :