تبلیغات
Just fanfiction - مجازات 1

Just fanfiction

Woonkyu couple & Fanfics





 

پارت یک

 

وارد دفتر ییسونگ شدمو روی مبل شیری رنگش نشستم ییسونگ از پشت میز شروع به حرف زدن کرد


ی:میدونم سونگمین همه چیزو بهت گفته ولی کیو..

ک:خوب؟کیو به ییسونگ نگاه کردو با نگاهی سرد و بی احساس رو به ییسونگ گفت.معنی ^خوب^ گفتن کیو برای همه روشن بود یعنی حرفت و خلاصه کن

ی:اوکی اوکی من گفتم بیای اینجا تا دلیل نه گفتنت رو بهم بگی

ک:جناب  خودتون بهتر میدونید این ماموریت از عهده من بر نمیاد

ی:کیوهیون خودتم بهتر میدونی هیچکس به اندازه تو تو این گروه باهوش و با تجربه نیست اما نمیدونم چرا هی میخوای بگی تو عرضه اشو نداری  از مرکز دستور دادن تو این عملیاتو به دست بگیری خودتم خوب میدونی این عملیات خیلی برای ما حساسه چون ما با وکیلی طرفیم که اطلاعتاش میتونه همه ی مارو به نابودی بکشه خودتو برای این عملیات آماده کن به جای اینکه به فکر این باشی که از زیرش در بری

بعد از یه سری حرف از ساختمون خارج شدم تصمیم گرفتم پیاده به خونه چانگمین برم زیاد از اینجا دور نبود هرچند مهم نبود چون به پیاده روی نیاز داشتم به سنگفرشای زیر پام نگاه کردم اخرین جمله ی ییسونگ تو زهنم تکرار میشد

(ی:باید خودتو تو قلبش جا بدی اما هرگز اجازه ی ورودشو به قلبت نده)

درواقع این حرف ییسونگ مهم ترین هشدار این ماموریت بود چیزی که روش  تاکیید زیادی کرد

به خونه چانگمین رسیدم دستمو روی زنگ فشار دادم که بعد از چند ثانیه صدای چانگمین توی کوچه پیچید

کیو خواهش میکنم دستتتو از روی ز بردار هیچ احمق دیگه ای رو ندیدم که مثل تو زنگ بزنه بیا تو

چانگمین درو باز کردو منم دستمو از روی زنگ برداشتم و وارد کاخ چانگمین شدم البته به گفته خود چانگمین کاخ در واقع خونه اش یکی از داقون ترین خونه های شهر بود چانگمین صمیمی ترین دوستم بود اونم یکی از افراد گروه

GL

بود گروهی که هم من و هم پدرم جونمونو براش میزاشتیم بعد از مرگ پدرم ازم خواست مثل اون برای این گروه خدمت کنم و من هم دارم همین کارو میکنم به واحد چانگمین که طبقه اخر بود رسیدم حتی ساختمونش آسانسور هم نداشت در واحدش باز بود این کارش برای پیشگشری از زنگ زدن من بود اون از صدای هرنوع زنگی بدش میومد و من هم این کارو برای اذیت کردنش میکرد وارد خونه شدم و مستقیم رفتم رو یکی از مبلا افتادم

چ:سلام چی میخوری برات بیارم؟چانگمین از اشپزخونه داد زد و گفت

ک:هیچی فقط یه کار کوچیک باهات دارم

چانگمین از لحن جدی کیو فهمید که قضیه جدی پس رفت تو سالن و کنار کیو نشست

چ:باز ییسونگ چیزی گفته.چانگمین کلافه بود چون میدونست ییسونگ همیشه سوهان روح کیو بود

ک:ازم خواسته با وکیلی که قراره گروهمون و نابود کنه رابطه برقرار کنم اون وکیل یه گ**ی و از منم خواسته مثل یه گ***ی رفتار کنم

چ:خوب تو واقعا شبیه گ***ی ها هستی ولی واقعا نمیفهمم اینقدرییسونگ از اون بچه وکیل ترسیده؟

ک:درسته من از دخارا بدم میاد ولی این به این معنی نیست که یه گ**ی ام ییسونگ میگه وکیله  یه اطلاعاتی داره که میتونه به کلی گروهو نابود کنه حتی راجبه جاسوسی کشورمون به کشورهای دیگه هم میدونه این اطلاعات حتی جدا از اختلاص هامون میتونه باعث بشه نابود بشیم

چ:بعد اون اینارو از کجا میدونه؟

ک:یسونگ میگه احتمال وجود جاسوس تو گروه وجود داره اما هرچی که هست باید جلوی انتشار اونارو بگیریم

چ:بگیریم نه بگیری

بعد از اینکه با چانگمین حرف زده بودم اروم تر شده بودم یه ماشین گرفتمو به خونه رفتم فردا اولین روزم برای شروع ماموریت بود و ذهنم حسابی درگیر. ییسونگ یه فرم از تمام بارایی که شیوون به اونجا میرفت بهم داده بود حتی کدوم روز کدوم بار تنها کاری که الان از دستم برمیمود خوابیدن بود تنها خوابیدن بود که میتونست استرس وجودم رو کم کنه روی تخت دراز کشیدمو بعد از هزار نوع فکر خوابم برد

صبح زود با صدا ساعت رو میزیم که چانگمین برای تولد خریده بود بیدار شدم ساعت 6بار شکسته بود و الان با کلی چسب کاری برام کار میکرد به خاطر همین صدای مزخرفش بود که 6بار انداختمش تا نابود شه اما نشده بود و باز خود چانگمین بود که با کلی چسب درستش کرده بود

بعد از یه دوش اب گرم احساس بهتری داشتم یه شلوار مشکی یه پیرهن سفید و یه کانوا قرمز روش پوشیدم بعد از شونه کردن دوباره موهام عطر زدم و پالتومو پوشیدم هوا مثل قلبمو زندگیم سرد سرد بود زندگی که بعد فوت پدرو مادرم که پدر و مادر واقعیمم نبودن سرد تر از همیشه شده بود اونا هم حتی تک فرزند بودن و من هم همیچ خونواده ای نداشتم نه عمو نه خاله نه عمو زاده نه هیچ چیزه دیگه ای...

سوار ماشینم شدمو از خیابونا گذشتم و به باری که امروز امکان رفتن چوی شیون به اونجا بود رفتم واقعا چه وکیل بیکاری بود که سه روز در هفته به بار میومد ییسونگ گفته بود اومدنش به بار به معنای تفریح یا مست کردن نیست اون قرار ملاقاتاش رو تو بار میزاشت تا کسی از کاراش تو محل کارش بویی نبره

در بارو هل دادمو واردش شدم قرار بود چه اتفاقی بیفته  قرار بود من با چوی شیون چی کنم حتی خودمم نمیدونم....



آخرین پست ها


نویسندگان



آمار وبلاگ

  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :